چه ریخت ساقی تقدیس بر سر جرجیس که غم نخورد و نترسید ز آتش کفار
هزار بارش کشتند و پیشتر می رفت که مستم و خبرم نیست از یکی و هزار
صحابیان که برهنه به پیش تیغ شدند خراب و مست بدند از محمد مختار
غلط محمد ساقی نبود جامی بود پر از شراب و خدا بود ساقی ابرار
کدام شربت نوشید پوره ادهم که مست وار شد از ملک و مملکت بیزار
چه سکر بود که آواز داد سبحانی که گفت رمز اناالحق و رفت بر سر دار
به بوی آن می شد آب روشن و صافی چو مست سجده کنان می رود به سوی بحار
ز عشق این می خاکست گشته رنگ آمیز ز تف این می آتش فروخت خوش رخسار
وگر نه باد چرا گشت همدم و غماز حیات سبزه و بستان و دفتر گفتار
چه ذوق دارند این چار اصل ز آمیزش نبات و مردم و حیوان نتیجه این چار
چه بی هشانه میی دارد این شب زنگی که خلق را به یکی جام می برد از کار
ز لطف و صنعت صانع کدام را گویم که بحر قدرت او را پدید نیست کنار
شراب عشق بنوشیم و بار عشق کشیم چنانک اشتر سرمست در میان قطار
نه مستیی که تو را آرزوی عقل آید ز مستی که کند روح و عقل را بیدار
ز هر چه دارد غیر خدا شکوفه کند از آنک غیر خدا نیست جز صداع و خمار
کجا شراب طهور و کجا می انگور طهور آب حیاتست و آن دگر مردار
دمی چو خوک و زمانی چو بوزنه کندت به آب سرخ سیه روی گردی آخر کار
دلست خنب شراب خدا سرش بگشا سرش به گل بگرفتست طبع بدکردار
چو اندکی سر خم را ز گل کنی خالی برآید از سر خم بو و صد هزار آثار
اگر درآیم کآثار آن فروشمرم شمار آن نتوان کرد تا به روز شمار
چو عاجزیم بلا احصیی فرود آریم چو گشت وقت فروداشت جام جان بردار
درآ به مجلس عشاق شمس تبریزی که آفتاب از آن شمس می برد انوار
1136
نبشتست خدا گرد چهره دلدار خطی که فاعتبروا منه یا اولی الابصار
چو عشق مردم خوارست مردمی باید که خویش لقمه کند پیش عشق مردم خوار
تو لقمه ترشی دیر دیر هضم شوی ولیست لقمه شیرین نوش نوش گوار
تو لقمه ای بشکن زانک آن دهان تنگست سه پیل هم نخورد مر تو را مگر به سه بار
به پیش حرص تو خود پیل لقمه ای باشد تویی چو مرغ ابابیل پیل کرده شکار
تو زاده عدمی آمده ز قحط دراز تو را چه مرغ مسمن غذا چه کژدم و مار
به دیگ گرم رسیدی گهی دهان سوزی گهی سیاه کنی جامه و لب و دستار
به هیچ سیر نگردی چو معده دوزخ مگر که بر تو نهد پای خالق جبار
چنانک بر سر دوزخ قدم نهد خالق ندا کند که شدم سیر هین قدم بردار
خداست سیرکن چشم اولیا و خواص که رسته اند ز خویش و ز حرص این مردار
نه حرص علم و هنر ماندشان نه حرص بهشت نجوید او خر و اشتر که هست شیرسوار
خموش اگر شمرم من عطا و بخشش هاش از آن شمار شود گیج و خیره روز شمار
بیا تو مفخر تبریز شمس دین به حق کمینه چاکر تو شمس گنبد دوار
1137
شدست نور محمد هزار شاخ هزار گرفته هر دو جهان از کنار تا به کنار
اگر حجاب بدرد محمد از یک شاخ هزار راهب و قسیس بردرد زنار
تو را اگر سر کارست روزگار مبر شکار شو نفسی و دمی بگیر شکار
تو را سعادت بادا که ما ز دست شدیم ز دست رفتن این بار نیست چون هر بار
شهید وطن...
ما را در سایت شهید وطن دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: akbar
بازدید: 84
تاريخ: سه
شنبه
7 خرداد
1392 ساعت: 12:20